همانجا بنشین...ساکت!

این بار ، وقتی به ناگاه از درون گر گرفتی...داغ داغ !...این حرارت ، سر بر آورد...جاری شد در گونه هایت...سرخ سرخ !

پوستت سوزن سوزن شد و جلوی چشمانت آنقدر آب جمع شد که دیگر هیچ چیز را ندیدی...هیچ!

وقتی...آه ، وقتی پلک هایت بی وقفه پرید و نفس نفس زدی ،تا جاری نشوند اشکها ...چه تلاش مذبوحانه ای !

این بار اگر هر کلامی در دهانت خشکید...یا اگر ماهیچه هایت به اراده ات حرکت نکرد...

اگر لرزیدی...بی وقفه لرزیدی و نفس های عمیق کشیدی...چشمانت را جمع کردی و دیدی گونه هایت تر شد...

آن وقت...همانجا...ساکت بنشین...