همانجا بنشین...ساکت!
این بار ، وقتی به ناگاه از درون گر گرفتی...داغ داغ !...این حرارت ، سر بر آورد...جاری شد در گونه هایت...سرخ سرخ !
پوستت سوزن سوزن شد و جلوی چشمانت آنقدر آب جمع شد که دیگر هیچ چیز را ندیدی...هیچ!
وقتی...آه ، وقتی پلک هایت بی وقفه پرید و نفس نفس زدی ،تا جاری نشوند اشکها ...چه تلاش مذبوحانه ای !
این بار اگر هر کلامی در دهانت خشکید...یا اگر ماهیچه هایت به اراده ات حرکت نکرد...
اگر لرزیدی...بی وقفه لرزیدی و نفس های عمیق کشیدی...چشمانت را جمع کردی و دیدی گونه هایت تر شد...
آن وقت...همانجا...ساکت بنشین...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۷ ساعت 23:7 توسط نیوشا دشت پیما
|