دستم را می گیرد و با خود می برد و من مانند معشوقه ای که پاپس می کشد ، اما در عین حال با میل و رغبتی درونی ، خود را به عاشقش می سپرد و با او همراه می شود ، به دنبالش کشیده می شوم.می گویم نمی دانم مرا کجا می برد و دروغ می گویم...هربار می دانم و هربار ناراحت ...ناراحت که نه ...چیزی در درونم انگار بدش نمی آید از یاد آوری آن چیزها...از پا از حد فراتر گذاشتن...
آری ،این ها حس هایی است که آن آدم دیگر در من به وجود می آورد و البته مرا هم از آن گریزی نیست.
او می تواند تا خود صبح گریه کند ، می تواند زانو هایش را بغل زده ، همه چیز را از نظر بگذراند. بدون آنکه نیاز داشته باشد کسی در آن بین ، دستی بر سرش بکشد یا سوال احمقانه ی " چه شده " را از او بپرسد.میگوید: شب ها می توان بی دلیل گریه کرد...بی دلیل خندید. بدون آنکه اتفاقی بیافتد ،می توانی عکس هایی را که باید پاره می کردی و نکردی را نگاه کنی...بدون آنکه برای کسی توضیح دهی دلتنگ شوی با دیدن عکس ها و شاید بلند بگویی " کاش یکی بود " اما ، آن یک نفر ، هر که می خواهد باشد ، شب نیاید بهتر است...
آه ، راست می گوید او...شب ، وقت تنهایی است ...وقت عکس های پاره شده و پاره نشده است...وقت خاطره های به ظاهر پاک شده است...وقت دلتنگی های کهنه و مرور لحظات ناب است. شب ، وقت زایش لحظه ناب نیست ... وقت آشنا شدن نیست...وقت آدم جدید نیست...شب ها کسی عشق نمی خواهد...من قبلی اش را می طلبد...آنچه که بود و شاید دیگر اثری از آن نمانده...
شب ها وقتی است که خیلی چیزها یادت می آید ، اگر فقط خوابت نبرد...این آدم درون من که اینطور است...