دالان سکوت

به دوست و آموزگارم ،محسن عمادی،که نیوشیدن کلامش مرا به خود نزدیکتر می کند...

دنیایی بود برایم،همان کتابخانه ی چوبی گوشه اتاق نشیمن...

یک دیوار اتاق را تقریبا می پوشاند و داخلش کتابها تنگ، در کنار هم قرار گرفته بودند...کتابهایی از همه نوع ...

طبقه بالا،کتابهای نفیس و قطور جا داشتند که به ندرت جا به جا می شدند و به خاک نشسته بودند...طبقات بعدی مخزن کتابهایی بودند که همدم تنهایی ها و جواب کنجکاوی های من شدند...

آن روزها،شاید بزرگترین پنهان کاری ام بود،زیر و رو کردن این کتاب ها در نبود پدر و مادرم و دزدکی وارسی کردن صفحه اول آنها که معمولا شامل نوشته ها و شعر هایی تقدیمی بود...

یادش بخیر! اولین شب بیداری هایم با کتابهای همین کتابخانه شروع شد :سه قطره خون،سگ
ولگرد،سفر،هجرت سلیمان و ...چیز زیادی از اینها نمی فهمیدم اما،سادگی کلامشان،شکسته و محاوره ای بودن مکالمه هایشان،بی پروایی نویسنده در توصیف جزئیات،حتی بوی نم کاغذ های کاهی و جلدهای رنگ و رورفته شان مجذوبم می کرد...

از بین همین کتابها بود که وارد دنیای او شدم...دنیایی غریب،پاک،معصومانه و لطیف...در این دنیا ی اعجاب انگیز سرگردان بودم که در نهایت به شهری کوچک رسیدم که برایم همه آن دنیا شد ...تداعی کننده ی تمام احساسات خوب...همان احساساتی که تپش قلبت را تند می کنند و زبانت را گنگ...

نخست،جلد ساده کتاب مرا به خواندنش راغب کرد و بعد از خواندن،محتوا یش ،جلد را در نظرم پر معناتر جلوه داد...جلد در نگاه دیگران شاید تنها یک جلد ساده آبی باشد...که رویش تپه هایی سبز و تک درختی است کهبا نهایت بی حوصلگی نقاشی شده...و چند شی نا معلوم به رنگهای سیاه ، آبی و قرمز روی تپه ها سو سو می زند...

اما نمی دانم چرا برای من جلد کتاب مصداق کامل داستان شد و داستان،مصداق بارز خودم...و همین کتاب بتی شد که هر روز روبروی تراس، مشرف به درخت آشنای کاج می گذاشتم و آن را می پرستیدم...

با این حال هنوز نمی دانستم چرا بعضی جملات درشت و پررنگ و بعضی دیگر کمرنگ است...مدت ها طول کشید تا دانستم رنگها از پررنگ به کمرنگ،زمان را از حال به گذشته می برد و من باز برگشتم تا زمانها را تطبیق دهم...مصداق جمله های پررنگ،چه کسی جز خودم می توانست باشد؟!

"اینک،انتظار،فرسایش زندگی است...باران فروخواهد ریخت...باران شب و روز فروخواهد ریخت و تو،هرگز به

انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی...زمین ها گل خواهد شد...و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید..."


بن بست


در اتوبوس نشسته ام...سرم متمایل به پنجره است و دست های از سرما و خستگی منقبض شده ام ،در هم قفل شده اند.آنقدر خسته ام که نمی توانم افکارم را جمع و جور کنم.چشمانم هم نمی توانند روی صحنه ای خاص تمرکز کنند.تنها تصاویری مبهم از صحنه های روزمره:مردی که ته سیگارش را به زیر پا انداخت و له کرد...زنی با سر و وضع شلخته که دست بچه اش را محکم می کشد و چیزی نمانده که بچه زمین بخورد...راننده ای که دیوانه وار بوق می زند و به عالم و آدم فحش می دهد...

دست هایم بیشتر در هم قفل شده اند،چشمانم،گشادتر از همیشه،به روبرو خیره شده،اما دیگر چیزی نمی بینند.انگار غرق در افکار خودم شده ام...بار دیگر فلسفه زندگی را در ذهنم مرور می کنم... و باز هم هجوم بی وقفه سوالات...

به خودم می گویم:من؛زندگی را از دریچه چشمان خودم می بینم...این اتوبوس و مسافرانش،آن مرد بلیت فروش،آن راننده فحاش،آن مادر و بچه... و حتی خانواده،دوستان،و همه افرادی که با آنها در ارتباطم ،را جزئی از زندگی خودم می دانم،نه صاحب زندگی مستقل!ولی خوب...حتما من نیز برای آنها نقش مهره ای را بازی می کنم ...مهره ای که باید باشد تا با حرکتی هرچند کوچک،بخشی از خلا زندگیشان را پر کند و یا شاید چالشی در آن به وجود آورد...

پس با این اوصاف،اصل زندگی چیست؟و از دریچه چشمان چه کسی می توان به این اصل پی برد؟!چرا؟حقیقتا چرا تمام زندگی رنج و سختی است؟و چرا این ها خوب تلقی می شوند؟اصلا،معیار خوبی و بدی چیست؟آیا چیزی واقعا زشت یا واقعا زیبا هست؟!...

می گویند:درد و رنج ها،انسان ها را می سازند!من می گویم:انسان را برای چه می سازند؟برای کدام راه؟مگر این رنج ها جز فرسودگی،جز پوچی،جز گریه های شبانه و نقاب زنی های روزانه،چیز دیگری هم در پی دارند؟

راستی،چگونه است که هر کس یا هرچه را دوست داری،در دورترین نقطه از زندگی ات قرار می گیرد،انگار از تو فرار می کند و می رود جایی که حتی ذره ای از امواج محبت و عشقت به او نمی رسد...بعد تو ناچار می شوی قانع باشی ...و ناگزیر،با داشته هایت راضی باشی و مدام،چیزهایی را که داری به رخ خودت بکشی!و آن وقت به تو می گویند:خوشبخت!

 یا اگر کمی پا از گلیم خود فراتر بگذاری و قانع نباشی،آنوقت است که راهی بی انتها جلویت سبز می شود،پر از بیراهه و پرتگاه...و تو هنوز به راه نیفتاده و گام اول را بر نداشته،مایوس می شوی و با خود می گویی:چرا پا در مسیری بگذارم که برایم احساسات تلخ،به همراه داشته باشد:گم گشتگی،شکست،در خود شکستگی...و آن وقت به تو بگویند:با تجربه!پخته!

البته انگار ما آدم ها از درد لذت می بریم!درست مانند دندان لقی که درد می کند،اما از فشار دادنش به لثه و آن احساس سوزش و درد خوشمان می آید...


برگ ریزان پاییز،دریای مواج و کف آلود...چرا دیدن اینها را که برایمان تداعی کننده خاطرات تلخ و رنج هایمان هستند،دوست داریم؟!...چرا در عین غم به آغوش غم پناه می بریم؟!

آه...باز هم سیل افکار و سوالات بی جواب...سوالاتی که حتی حق پرسیدن آنها را به خود نمی دهم!حق پذیرفتنشان به عنوان دغدغه ذهنم!

من می نویسم...آن یکی روی بوم نقش می زند...دیگری به نحو دیگر...،اینها چیستند؟!جز تقلای روح؟... و به نظر من تقلای بی نتیجه روح،برای بیرون آمدن از تمامی قالب ها،نا خالصی ها و ...

به راستی؛ما،نوشته هایمان،نقش هایمان،هنرمان،زندگیمان،پیروزی ها و شکست هایمان،آدمهای دور و برمان...به کجا می رویم؟!





تقدیم به روجا...به خاطر همه همدلی هایش...


دستانمان به جلو و عقب تاب می خورد...از سبکبالی و بی خیالی...با گام های هماهنگ در خیابانها پرسه می زدیم.گرم صحبت بودیم و بی تفاوت به آنچه دور و برمان می گذشت.در بین حرف هایمان از احساسمان می گفتیم...احساسمان نسبت به هر چیز و هر کس...هرچند حرف های دل همدیگر را می خواندیم و شاید حتی جملات هم را کامل می کردیم،اما هیچ وقت از شنیدن درد دل های هم خسته نمی شدیم...می شنیدیم و شنیده می شدیم...همین برایمان بس بود...

یادم است آن بعد از ظهر زمستان، مسیر جدیدی را برای قدم زدن انتخاب کردیم.کوچه های مارپیچ،تنگ،و تو در تو که آنها را از دو طرف،دیوار های کوتاه خانه های قدیمی احاطه کرده بودند.دیوارهایی تماما سبز از  پیچک ها و شاخه های پیچ در پیچ و آشفته درخت انگور...

یادش بخیر!این کوچه ها را با چنان اشتیاقی می پیمودیم،که انگار بعد از این همه پیچ و انحنا گنجی در انتظارمان است...هر چند هر دو می دانستیم،این کو چه های زیبا،بکر و شاعرانه،تنها میان بری است به همان خیابان های همیشگی،به همان شلوغی،به همان تکرار...

هوا رو به تاریکی می رفت...داشت شب می شد...یکی از آن شب های سرد زمستانی...

ناگهان برقی آسمان را روشن کرد و چند لحظه بعد رعدی گوش خراش به دنبالش آمد...چند قطره درشت باران روی بینی و شانه هایم ریخت.:نگاه کن...باران گرفته...

جمله ام به گوشش نرسید...رعدی دیگر! و چند قطره به بارانی شدید تبدیل شد...دست همدیگر را گرفتیم...

می خندیدیم و می دویدیم...انگار باران به هردویمان طراوت و شادابی خاصی بخشیده بود...از نفس افتاده بودیم،اما هم چنان می دویدیم...

کاملا خیس شده بودیم...چند بار در چاله های پر از آب افتادیم...می دویدیم...موهایمان مجعد شده و به پیشانیمان چسبیده بود...از نوک بینی هایمان آب می چکید...کفش هایمان به قایق هایی می مانست که در حال غرق شدن بودند!پاهایمان سنگین شده بودند،دیگر توان دویدن نداشتیم...

دستم را کشید...خندید و گفت:آخر چه می شد اگر زیر سایه بان چند لحظه ای می ماندیم تا باران قطع شود؟!ها؟...اما خوب...این هم خاطره ای می شود...

من هم خندیدم...خوشحال بودم...از اینکه او هر لحظه با من بودن را به خاطره ای شیرین تعبیر می کند...غر غر نمی کند...و از بسیاری باران شکایت که نمی کند هیچ؛به آن می خندد...

حالا باران تبدیل به تگرگ شده بود! دانه های تگرگ،محکم به سر و صورتمان می خورد...تمام صورتمان درد گرفته بود ...دستها را سپر صورت کردیم...سرمان را پایین انداختیم و باز دویدیم...

آه...بلاخره رسیدیم...با دست های یخ زده کلید را چرخاندم و ...گرمای مطبوع و سستی آور خانه...

کتری قل قل کرد...آب به جوش آمد...چای هم آماده شد...

ما مشغول نوشیدن چای شدیم...چه لحظه دلپذیری...چای نوشیدن در کنار او!...

دوباره گرم صحبت شدیم ...گفتیم...:از آن روز ...از آن کوچه ها...از آن پیچک ها...از آب انبار آن خانه کهنه...از آن درختان تنومند و پیر،از آن باران...

خندیدیم...:به دویدنمان...به وضع آن پیرمرد که نایلون به سرش بسته بود...به خودمان...که با آن شور و شوق دویدیم زیر باران...به چند باری که در چاله فرو رفتیم...

آری...خندیدیم و گفتیم...از آن شب که باران بر سرمان خراب شده بود...از آن خاطره...آری خاطره مشترک دیگری با او...مبادا روزی ما؛خودمان، برای هم خاطره شویم؟!...