من ؛ داروک ؛ باران
طراحی این وبلاگ از آنجا در ذهن من شکل گرفت که مدت ها بود دست به قلم نبرده و انگیزه ام را برای نوشتن از دست داده بودم.مطالبی جسته گریخته به ذهنم می آمد،اما نداشتن تمرکز و شاید انگیزه پررنگی برای ثبت این مطالب،آنها را به سرعت از ذهنم بیرون می راند و مجالی برای بروز آنها نمی داد...
تا اینکه فکر طراحی وبلاگ به ذهنم رسید.از همان روز ذوق و شوق عجیبی پیدا کردم؛مدام فکرم مشغول بود که چه مطالبی در وبلاگ بگنجانم،چیزهای جدید بنویسم،بیشتر بخوانم و خلاصه همان انگیزه ای که مدتها به دنبالش بودم دوباره در من جان گرفت.
و اما دلیل انتخاب نام وبلاگم:این نام برای من تداعی گر خاطرات خوشی است...شاید نام خاطره بر آن نهادن چندان درست نباشد...در واقع اینها،بخشی از وجود من شده اند.نه فقط خاطره ای که در گوشه ای از ذهنم جا خشک کرده باشد...حتی هم اکنون که اینها را می نویسم،عطر فرح بخش باران،خاک نم گرفته،صدای خوشایند خش خش برگها،هو هوی باد که از میان انبوه شاخ و برگهای درختان همیشه سبز مرکبات می گذشت،...همه و همه را احساس می کنم،با تمام وجود،...
ما پا به پای هم در باغ قدم می زدیم؛من و پدرم؛دست در دست هم،...چند ساعتی از ظهر گذشته بود،اما هوا رو به تاریکی می رفت.چند تکه ابر سیاه روی زمین سایه افکنده .هوا مرطوب بود.برگهای درختان از رطوبت می درخشیدند و از چکیدن گاه و بی گاه قطرات شبنم بر روی آنها می لرزیدند.گویی آنها هم از تنفس چنین هوای تازه ای سر مست بودند...
من و پدرم از هر دری حرف می زدیم.از حرف زدن با او همیشه لذت می برم؛از لحن حرف زدنش،از طنز کلامش،از دید خاصش به مسائل مختلف...آه،هم اکنون صدایش در گوشم طنین انداز شده است...
از کنار چند درخت پر شاخ و برگ می گذشتیم که صداهایی غریب به گوشم رسید.صداهایی کر کر مانند و لا ینقطع...
با کنجکاوی کودکانه از پدر پرسیدم:این صدای چیست؟...داروک!...
و پدر ادامه داد:اینها قورباغه های درختی هستند،قاصد بارانند،...مژده باران می دهند،...باران،آه که چه حس خوبی دارد باران، و چه قاصدان خوش خبری هستند این داروک ها...
و حالا مدتی است گوش هایم خالی است از صدای داروک ها...گوش هایم منتظرند؛منتظر قاصدان خوش خبری که با صدای کر کر خود عطر فرح بخش باران را به همراه بیاورند...