نمی خواست سر پا بایستد ، خیال می کرد زیر پایش محکم نیست و فقط کافی است لحظه ای ، تنها لحظه ای ،در زندگی - اگر آنچه او می اندیشید به واقع زندگی اش بود - درنگ کند تا نقش زمین شود!...می ترسید...از افتادن نه ! اما از خالی شدن ناگهانی زیر پایش عجیب می ترسید...پس نباید بلند می شد ...اگر بلند می شد ، اگر روی دو پایش می ایستاد ...نگاهش روی پاهایش ثابت می شود و ترسش بیشتر ...از افتادن نه ! از اینکه اینبار مطمئن شد که این پاها نمی توانند تکیه گاهش باشند...می لرزد ، از فکر دوباره خالی شدن زیر پاهایش...
اگر بلند می شد چه کسی می دانست چه می شود...حتی پاهایش نمی دانستند باید کجا بروند ، آنوقت او به آنها بگوید کجا بروند؟!اگر پاهایش بی اختیار او را به جایی می بردند که نباید...اگر...اگر...این اگر ها هم معضلی شدند ها! خنده اش می گیرد ، خنده ای از سر ضعف و شاید درماندگی...با خود فکر کرد پاهایش او را اول کجا می برند و گرچه خود به خوبی می دانست ؛به این سرگرمی جدیدی که پیدا کرده بود پایان نداد و به دنبال یافتن جوابی غیر از آنچه در ذهنش پیچیده بود می گشت ...جوابی که با یافتنش حس پیروزی کند ، جوابهایی که پیدا کرد عجیب بود ، تقریبا همگی آنها جاهایی بودند که او هرگز ندیده بود ،به انجا نرفته بود ، آن آدم ها را ندیده بود ...آه کشید...انگار همه آن جاها خود ساخته بودند...جز همان که در ذهن لعنتیش می پیچید...هنوز بی حرکت نشسته بود و جرات نمی کرد بلند شود...جوابهایی که پیدا کرده بود شاید با دردش می خوردند...بد نبود اگر می شد به آنها تکیه کند و کنده شود از زمین...
آن بالا...بالاتر از زمینی که تا چند لحظه پیش به آن چسبیده بود ، همه چیز فرق می کرد...ترسش...پاهایش...نگاهی به پایین که انداخت دید زیر پایش خالی نشده...پاهایش دارند او را می برند...ترسید...از افتادن نه ! از فکر جایی که پاهایش او را با خود می بردند...بی آنکه حتی از او جوابهای خود ساخته اس را طلب کنند...