دارم به این فکر می کنم که با این اوصاف چمدانهایم را باید زودتر ببندم...همه کتابها ، لباس ها...نه...بعضی ها را باید بگذارم بمانند...سنگین می کنند بارم را.همین جا سنگینی شان را احساس می کنم...سنگینی خاطراتی که اگر نبودند شاید من هم سبک تر می بودم...نه ، بمانند همین جا بهتر است...
خب همه چیز جمع شد...چمدانهایم کنار در منتظرند...پشت سرم را موقع رفتن نگاه می کنم...به تقلید فیلم ها...اما چیزی نمی بینم.از که خداحافظی کنم...دلم برای که تنگ می شود؟...بروم...
خیابان های این شهر...کافه ها...نیمکتی که شاید مانندش همه جا باشد ، ولی برای من یکتاست...از هیچ کدام خداحافظی نمی کنم...به رسم بی خداحافظی رفتن های این روزها...
دیوارهای این خانه انگار می خواهند روی سرم خراب شوند...بطری خالی شراب...آه ! این چه زخمی می زند بر من...کاش می انداختمش...کاش دلم می آمد...
من هنوز نشسته ام...چمدانی نبسته ام...هنوز پابندم...پابند چه؟ نمی دانم...شاید نمی توانم به رسم حالا بی خداحافظی بروم...شاید اگر بروم روی آن نیمکت بنشینم و از او خداحافظی کنم ، هرگز نروم...هرگز
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸ ساعت 21:16 توسط نیوشا دشت پیما
|