ساق پاهایش در آب می لرزد...موج کف آلودی،با شدت هرچه تمام تر به آنها می کوبد...بدنش سست شده؛...

چقدر آب دریا سرد است...

آینه شکسته را خوانده ای؟

...احساس می کنم،این دریا،همان دریاست...همان دریا که اودت را به کام خود کشید...آری...همان دریا که بوی غربت می دهد...بوی نافرجامی...این است آن دریا...نه دریای جنوب...

...بچه بودم که این داستان را خواندم...

چشمانمان خیره به دریاست...

...چقدر دریا سیاه است...

...خدای من...نمی دانم...او...او اکنون به چه می اندیشد؟...آیا...آیا تنها در گوشه ای از ذهنش جایی برای من هست؟!...

...بیا برویم روی اسکله قدم بزنیم...

.

.

.

...از این بالا دریا،چه خواستنی است...آدم دلش می خواهد با آن یکی شود...فرو برود در آب...

...آن سنگ را می بینی؟یادم است آن زمانها به ساحل نزدیکتر بود...

...لحظه ای که آب دریا را می شکافی ،باید لحظه شکوهمندی باشد...نه؟!...

...این گربه را ببین...دنبال ما آمده...ببین چطور نگاه می کند...

...چه سوز سردی می آید...

به گمانم،گرسنه است...سردت شده؟

...اگر...اگر مطمئن شوم که نسبت به من بی تفاوت است...آه...نکند واقعا...؟

اینجا هم غذایی نیست به این زبان بسته بدهیم...آش داغ می خوری؟

.

.

.

...اینجا هوا بهتر است...ملایم تر...آن بالا،باد مثل شلاق به صورتم می خورد...انگار می خواست پوست صورتم را از جا بکند...

...بگو،نظر تو چیست؟به نظرت فکر کردنم به او بیهوده است؟...

...این گربه هم ول کن نیست...

...نه...نه...هرچه با خودم حساب می کنم،می بینم فقط وهم و خیال است...اما اگر...نه...او اصلا...من...من بیهوده فکرم را مشغول می کنم...آه...توهم است...توهم...

...بیا برویم آنجا...کنار آن چادر...شن های اینجا کوبیده نشده...در کفش هایم شن رفته...پاهایم سنگین شده...برویم...

.

.

.

...این سردرگمی عذابم می دهد...آخر تا کی؟...

...گرم شدی؟

...دیگر چه فایده؟

راستی...آدم از زیر آب هم می تواند موج ها را ببیند؟...

...اگر سردت شده،بیا برویم زیر آلاچیق...

...تصور کن...آن لحظه که به تمامی،زیر آبی...آنوقت می توانی چشمانت را باز کنی و آسمان را ببینی...می دانی؟!از آنجا سقف آسمان بالاتر است...

.

.

.

...موج...کف آلود،خشمگین و بی رحم،به پاهایش می کوبد...ساق هایش در شن های خیس دریا فرو رفته...لای انگشتان را ماسه پر کرده...به جلو و عقب تلو تلو می خورد...

...چه قدر رنگ پریده شدی!...

ببین...باران بند آمد...

...هان؟...تو را یاد آینه شکسته نمی اندازد؟!...به گمانم همین دریا بود...

من هم فکر می کنم همین دریاست...همان که بوی عشق نافرجام می دهد،و شاید...

عاشقان نافرجام