دستانمان به جلو و عقب تاب می خورد...از سبکبالی و بی خیالی...با گام های هماهنگ در خیابانها پرسه می زدیم.گرم صحبت بودیم و بی تفاوت به آنچه دور و برمان می گذشت.در بین حرف هایمان از احساسمان می گفتیم...احساسمان نسبت به هر چیز و هر کس...هرچند حرف های دل همدیگر را می خواندیم و شاید حتی جملات هم را کامل می کردیم،اما هیچ وقت از شنیدن درد دل های هم خسته نمی شدیم...می شنیدیم و شنیده می شدیم...همین برایمان بس بود...

یادم است آن بعد از ظهر زمستان، مسیر جدیدی را برای قدم زدن انتخاب کردیم.کوچه های مارپیچ،تنگ،و تو در تو که آنها را از دو طرف،دیوار های کوتاه خانه های قدیمی احاطه کرده بودند.دیوارهایی تماما سبز از  پیچک ها و شاخه های پیچ در پیچ و آشفته درخت انگور...

یادش بخیر!این کوچه ها را با چنان اشتیاقی می پیمودیم،که انگار بعد از این همه پیچ و انحنا گنجی در انتظارمان است...هر چند هر دو می دانستیم،این کو چه های زیبا،بکر و شاعرانه،تنها میان بری است به همان خیابان های همیشگی،به همان شلوغی،به همان تکرار...

هوا رو به تاریکی می رفت...داشت شب می شد...یکی از آن شب های سرد زمستانی...

ناگهان برقی آسمان را روشن کرد و چند لحظه بعد رعدی گوش خراش به دنبالش آمد...چند قطره درشت باران روی بینی و شانه هایم ریخت.:نگاه کن...باران گرفته...

جمله ام به گوشش نرسید...رعدی دیگر! و چند قطره به بارانی شدید تبدیل شد...دست همدیگر را گرفتیم...

می خندیدیم و می دویدیم...انگار باران به هردویمان طراوت و شادابی خاصی بخشیده بود...از نفس افتاده بودیم،اما هم چنان می دویدیم...

کاملا خیس شده بودیم...چند بار در چاله های پر از آب افتادیم...می دویدیم...موهایمان مجعد شده و به پیشانیمان چسبیده بود...از نوک بینی هایمان آب می چکید...کفش هایمان به قایق هایی می مانست که در حال غرق شدن بودند!پاهایمان سنگین شده بودند،دیگر توان دویدن نداشتیم...

دستم را کشید...خندید و گفت:آخر چه می شد اگر زیر سایه بان چند لحظه ای می ماندیم تا باران قطع شود؟!ها؟...اما خوب...این هم خاطره ای می شود...

من هم خندیدم...خوشحال بودم...از اینکه او هر لحظه با من بودن را به خاطره ای شیرین تعبیر می کند...غر غر نمی کند...و از بسیاری باران شکایت که نمی کند هیچ؛به آن می خندد...

حالا باران تبدیل به تگرگ شده بود! دانه های تگرگ،محکم به سر و صورتمان می خورد...تمام صورتمان درد گرفته بود ...دستها را سپر صورت کردیم...سرمان را پایین انداختیم و باز دویدیم...

آه...بلاخره رسیدیم...با دست های یخ زده کلید را چرخاندم و ...گرمای مطبوع و سستی آور خانه...

کتری قل قل کرد...آب به جوش آمد...چای هم آماده شد...

ما مشغول نوشیدن چای شدیم...چه لحظه دلپذیری...چای نوشیدن در کنار او!...

دوباره گرم صحبت شدیم ...گفتیم...:از آن روز ...از آن کوچه ها...از آن پیچک ها...از آب انبار آن خانه کهنه...از آن درختان تنومند و پیر،از آن باران...

خندیدیم...:به دویدنمان...به وضع آن پیرمرد که نایلون به سرش بسته بود...به خودمان...که با آن شور و شوق دویدیم زیر باران...به چند باری که در چاله فرو رفتیم...

آری...خندیدیم و گفتیم...از آن شب که باران بر سرمان خراب شده بود...از آن خاطره...آری خاطره مشترک دیگری با او...مبادا روزی ما؛خودمان، برای هم خاطره شویم؟!...