دالان سکوت
دنیایی بود برایم،همان کتابخانه ی چوبی گوشه اتاق نشیمن...
یک دیوار اتاق را تقریبا می پوشاند و داخلش کتابها تنگ، در کنار هم قرار گرفته بودند...کتابهایی از همه نوع ...
طبقه بالا،کتابهای نفیس و قطور جا داشتند که به ندرت جا به جا می شدند و به خاک نشسته بودند...طبقات بعدی مخزن کتابهایی بودند که همدم تنهایی ها و جواب کنجکاوی های من شدند...
آن روزها،شاید بزرگترین پنهان کاری ام بود،زیر و رو کردن این کتاب ها در نبود پدر و مادرم و دزدکی وارسی کردن صفحه اول آنها که معمولا شامل نوشته ها و شعر هایی تقدیمی بود...
یادش بخیر! اولین شب بیداری هایم با کتابهای همین کتابخانه شروع شد :سه قطره خون،سگ
ولگرد،سفر،هجرت سلیمان و ...چیز زیادی از اینها نمی فهمیدم اما،سادگی کلامشان،شکسته و محاوره ای بودن مکالمه هایشان،بی پروایی نویسنده در توصیف جزئیات،حتی بوی نم کاغذ های کاهی و جلدهای رنگ و رورفته شان مجذوبم می کرد...
از بین همین کتابها بود که وارد دنیای او شدم...دنیایی غریب،پاک،معصومانه و لطیف...در این دنیا ی اعجاب انگیز سرگردان بودم که در نهایت به شهری کوچک رسیدم که برایم همه آن دنیا شد ...تداعی کننده ی تمام احساسات خوب...همان احساساتی که تپش قلبت را تند می کنند و زبانت را گنگ...
نخست،جلد ساده کتاب مرا به خواندنش راغب کرد و بعد از خواندن،محتوا یش ،جلد را در نظرم پر معناتر جلوه داد...جلد در نگاه دیگران شاید تنها یک جلد ساده آبی باشد...که رویش تپه هایی سبز و تک درختی است کهبا نهایت بی حوصلگی نقاشی شده...و چند شی نا معلوم به رنگهای سیاه ، آبی و قرمز روی تپه ها سو سو می زند...
اما نمی دانم چرا برای من جلد کتاب مصداق کامل داستان شد و داستان،مصداق بارز خودم...و همین کتاب بتی شد که هر روز روبروی تراس، مشرف به درخت آشنای کاج می گذاشتم و آن را می پرستیدم...
با این حال هنوز نمی دانستم چرا بعضی جملات درشت و پررنگ و بعضی دیگر کمرنگ است...مدت ها طول کشید تا دانستم رنگها از پررنگ به کمرنگ،زمان را از حال به گذشته می برد و من باز برگشتم تا زمانها را تطبیق دهم...مصداق جمله های پررنگ،چه کسی جز خودم می توانست باشد؟!
"اینک،انتظار،فرسایش زندگی است...باران فروخواهد ریخت...باران شب و روز فروخواهد ریخت و تو،هرگز به
انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی...زمین ها گل خواهد شد...و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید..."