پا برهنه مزه دیگری داشت...دویدن روی علف های نم زده و تر و تازه...جست و خیز کردن...دنبال هم دویدن و پاهای خشک و ترک ترک را به نم شبنم صبحگاهی جلا دادن...حتی تابستان ها،کنار ساحل،روی شن های داغ دویدن...

مگر می شد پسرک دمپایی به پا کند؟آن وقت چطوری با دوست هایش  "بزرگ پا"بازی کند؟!چطوری بزرگ شدن پاهایش را به رخ دوستانش بکشد؟...اصلا...اصلا چطور بدود؟...چطور بعد از شن بازی های تابستان،پاهای داغ شده اش را به آب خنک دریا بسپارد؟...دیگر چطور می توانست با پاهایش،خزه های نرم گوشه دیوار را نوازش کند...چطور می توانست از باغ ارباب بالا رود،میوه های پرگوشتش را بدزدد و بعد با آن دمپایی ها؛دمپایی های سنگین شده از شن و آب،دمپایی های مزاحم!از دست باغبان سمج و چوبدستی درازش فرار کند؟...

خوب...مگر مادرش اینها را از چشم های عسلی اش نمی خواند؟...مگر نمی دانست،نمی شود با آن دمپایی های سنگین که بوی گند پلاستیک می دهد،با یک مشت پا برهنه مسابقه دو گذاشت؟...

پس چرا آن روز که دمپایی های مسخره را کنار چاه آب ،جا گذاشت،بعد از چند کتک جانانه با جارو باز هم چند سکه از ته قوطی حلبی بیرون کشید،چادرش را زیر پستان های بزرگش گره زد و زیر نگاه های پدر که با چرخ دستی میوه هایش وارد حیاط شد و غرولند هایش که"باز این زن در بازار چه می خواهد؟"راهی بازار شد...و وقتی هن هن کنان برگشت،باز هم یک جفت دمپایی دیگر خرید و آورد گذاشت جلویش؟!...

البته او باز هم دمپایی ها را هنوز پا نکرده دور می انداخت و دنبال دوستانش می دوید...

چه سکه ها که مادرش پای این دمپایی ها به چاه انداخت!!

و او انگار نمی دید که قوطی حلبی روز به روز سبک تر می شود... پدر ریز نقشش روز به روز خمیده تر و خسته تر...و چشمان مادرش روز به روز نگران تر و بی فروغ تر...لابد هیچ کدام از اینها را نمی دید...

چون این را هم ندیده بود که مادرش شلیته و چارقد محلی اش را که دور تا دورش سکه های نقره آویزان بود،هر روز با چه ذوق و شوقی از گنجه بیرون می آورد،گلاب به آن می زد،می بوییدش و زیر لب دعا می خواند...آن وقت دوباره می گذاشتش سر جایش...به همه گفته بود این لباس را برای نوه ارشدش نگه داشته...یعنی بچه همین پسرکی که احتمالا این را هم نشنیده...

نه...حتما نشنیده...نشنیده که سکه های نقره را یکی یکی از لباس جدا کرده و با آنها برای خودش دوچرخه خریده!

و این لباس ها بدون سکه ها،دیگر چه زرق و برقی دارند؟...به چه کار می آیند؟!...

حتما اینها را نمی دید...حق هم داشت...همین قدر می دید که روز ها بعد از مدرسه بر خلاف خیلی از دوست هایش،باید چرخ دستی خوراکی ها را از صاحب کارش می گرفت و قبل از تاریک شدن هوا،همه را می فروخت...این را می دید که باید دم به دم،با آن هیکل نحیفش،از پایین رود برای مطبخ کبابی اصغر آقا با کوزه آب ببرد و باز هم غر غر هایش را به خاطر سر ریز شدن آب از کوزه بشنود...

حق داشت که دیگر چیزی نبیند...به گمانم همین ها برای چشمان یک پسرک کافی باشد...