بال روسری اش را با یک دست سفت چسبیده بود و مشت کوچک دخترک را در دست دیگر گرفته،می چلاند...

باران تندی می زد...دانه های تگرگ سر و رویش را خراش می داد...باد چشم هایش را پر می کرد و به اشک می نشاند.از ابرو ها و مژه هایش آب جاری بود.چتر موهایش فر خورده و روی پیشانی اش ریخته بود...لباسش خیس آب بود و به شانه هایش سنگینی می کرد...آشکارا می لرزید،و صدای به هم خوردن دندانهایش ،رعشه اش را شدت می داد...

مشت دخترک را در دستان قرمز شده و آماس کرده اش جا به جا کرد و آرام آرام چیزهایی به او گفت...

از دخترک تنها دو چشم دیده می شد،باقی اش زیر انبوهی از لباس ها پنهان بود؛دستکش های لنگه به لنگه،جوراب های بلند روی شلوار رنگ و رو رفته ،شال گردن دست بافتی که دور تا دور صورتش با مهارت تمام گشته و پشت گردنش گره خورده بود،روسری دسته بلند رقت انگیزی که با خشونت زیر گلویش بسته شده بود؛همه اینها از دخترک موجودی عجیب و مضحک ساخته بود که آرام و بی صدا با پاهایی کوچک و ناتوان به دنبال مادرش در آن غروب دلگیر کشیده می شد...

هیچ نمی گفت...نه بهانه می گرفت،نه مثل بقیه بچه ها بلند بلند سرود می خواند،حتی به آن شال زمخت که صورتش را زیر خود مدفون کرده بود هم اعتراضی نمی کرد...

منتظر بود...منتظر همین لحظه...که مادر به نشانه ی رسیدن به مقصد پا سست کند...

مادر، انبوه موهای شبق گونه و آشفته اش را زیر روسری اش پنهان کرد،چادر سیاهی از کیفش بیرون کشید و با بی حوصلگی و ناشی گری روی سر انداخت،دخترک را به بغل زد و وارد شد...

بوی تند عرق ،نان کپک زده،سیگار،آهن زنگار بسته و بوهای زننده دیگری که دیگر برایش غریب نبود،بینی اش را پر و چشمانش را تنگ کرد...

مرد، با گونه های فرو رفته و چشمان گیرا که انبوهی از ابروان به هم پیوسته روی آن سایه انداخته بود،به آن دو نزدیک می شد...به وضوح می شد از صورت کدر و اصلاح نشده،ریش های بلند و در هم ،و موهای بلند و چربش فهمید که حداقل یک ماهی هست،رنگ حمام را به خود ندیده...با این حال،چهره اش جذاب می نمود و طراوت جوانی هنوز از آن رخت بر نبسته بود...

بوی عرق تن پدر را با لذت تمام وارد بینی کرد...هیچ لذتی برایش بالاتر از این نبود که عطر تن مادر را که چیزی شبیه به عطر نان برنجی و کیک کشمشی بود،  در کنار بوی سیگار و عرق تن پدر حس کند...

مادر دیگر مثل دفعه های قبل،صدایش نمی لرزید،بغض نداشت، و پلک هایش داغ نمی شد تا مجبور شود نگاهش را از پدر بدزدد...بر عکس چهره اش آرام به نظر می رسید...و کمی مرده وار...

چشم از مرد بر نمی داشت...در نگاهش نه خواهش بود،نه دلسوزی،نه حسرت...تنها نگاه بود...نگاهی که می خواست تصاویر را ابدی کند...

نور زرد و کم رنگی که از راهرو توی اتاق افتاده بود،نیمی از صورت زن را روشن می کرد،و مرد با چشمانی بی حالت خطوط کنار لب ،گودی زیر چشم،خط باریک بین دو ابرو و چانه تیغ کشیده زن را وارسی کرد...و آنگاه آهی کشید...

آن طرف تر روی سکو،گلدان کوچک کاکتوس،نشسته بود...همان گلدان آشنا که پدر قول داده وقتی از اینجا می رود برایش بیاورد...

مسیر نگاه دختر را دنبال کرد و به کاکتوس رسید...

_خیالت راحت...سوغاتی تو محفوظ می ماند!این که چیزی نیست...برایت عروسک هم می آورم...که مادرت برایش لباس بدوزد،هر روز لباس نو تنش کنی،تا مثل خودت خوشگل شود...

بعد چشمانش را به زن دوخت...چشمانی پر از توقع ...

زن لبانش را به هم فشرد ،چشمانش را گشاد تر کرد و سرش را کمی بالا گرفت،تا از هجوم بی موقع اشک خودداری کند...آن وقت دخترک را به خود بیشتر چسباند...

وقتی بیرون آمدند،باران بند آمده بود...مادر این بار تمام راه،او را تنگ در آغوش فشرد...

صورتش از اشک مادر خیس شد...دست های کوچکش را دور گردن او حلقه کرد...

تن مادر بوی نان برنجی ، کیک کشمشی،عرق و سیگار می داد...